اولین سفر شمال تو سال 1395
دختر قشنگم نیکا جونی؛
تعطیلات عید امسال تصمیم گرفتیم به همراه باباحاجی و مامان جون و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون به شمال بریم.البته عمو یه ویلای خیلی شیک از قبل تو جویبار کنار دریا زحمت رزروش کشیده بود.ما روز دوم عید حرکت کردیم وششم عید برگشتیم.این سفر هم مثل سفرهای دیگه که با هم داشتیم خیلی خیلی خوش گذشت و تک تک لحظه های شیرینش با شما دو تا دخمل ناز تو ذهنمون به یه خاطره ی به یاد موندنی تبدیل شد.
عاشق این عکس و ژست قشنگتم مادر

بقیه ی عکسها به همراه خاطرات سفر تو ادامه مطلب ببین فرشته کوچولوی مامان...
ما صبح زود حرکت کردیم و شما هم تو خواب ناز بودی

نزدیک ظهر رسیدیم تو و محدثه هم تارسیدین شروع کردین به بازی کردن
بیا محدثه اون طرف میز بگیر بریم بچه هامون بخوابونیم

اینجا هم محوطه داخل ویلامونه،محدثه بدو بریم تاپ و سرسره سوار شیم
مامان محکم هولم بدیا
باشه عزیزم

تو یه روز بارونی هوای بهاری محدثه جون بیا جلو ویلامون بازی کنیم شادی کنیم

آهای دختر رشتی

جانم جانم بخوابین بچه های نازم من برم چند تا عکس با محدثه بگیرم الان میام

محدثه جون چقدر حال میده زیر چتر راه بری نه؟
آره نیکا جونم



هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قربون شکل قشنگت مادر

یه چیز جالب اینکه 2تاییتون به فاصله ی کم خوردین زمین،من حساسیت نشون ندادم و شما می گفتین اشکال نداره پیش میاد دیگه خیلی باحال بود
دورتون بگردم

بخور مامان جان باقالا خورشت خوشمزه است مامان جونم درست کرده تو این چندروز حسابی غذاهای شمالی که مامان جون زحمت درست کردنش میکشید خوردیم با سیر تازه و سیر ترشی کلی حال داد.

خاله فدات شه
عاشق این عکستم

مامان دورت بگرده
زبونت بکن تو موش موشی

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
دریا

بابایی بیا بریم نزدیک آب
نه بابایی نمیام

بابایی راست میگفتا خوب شد رفتم خیلی باحال بود

مامان جون بیا بازی کنیم

اینجا هم با محدثه مشغول شن بازی هستین



به صدف ها می گفتی برنج به قول خودت کلی برنج ریختی تو دریا
ودر آخر هم به زور و با گریه برگشتیم ویلا

ای جونم مامان تصدقت بشه

میون گلها نرو سخته پبدا کردنت

اینجا هم مجتمع پرشیاست تو و محدثه باباباهاتون اومدین بازی و ما خانم هاهم مشغول خرید

البته ایران کتان و کتان تافته هم رفتیم و کلی خرید کردیم شام هم همونجا رفتیم بوف و به شما و محدثه جون خیلی خوش گذشت

در راه برگشت هم به پیشنهاد باباجونی تو یه رستوران آش دوغ خوشمزه خوردیم وشما هم خیلی دوست داشتی و نوشجان کردی

مامانی بیا عکس سلفی بگیریم
باشه عزیز دلم

تو راهم برات کتاب داستان خوندم و حسابی خسته شده بودی تا خونه خوابیدی

جیگر گوشه ی مامان ایشالا همیشه شاد و خندون و تو راه سفر باشی


اولین سفر شمال تو سال 1395
